! خود کرده را تدبیر نیست
اتوبیوگرافی
الان که فکرشو می کنم ،واقعا در این مورد خیلی خیلی مدیون میترا هستم. کیس خوبی
رو معرفی کرد که نمی تونستیم از بنگاه ها پیدا کنیم! ما بیشتر از چهار سال
خونه خانم دکتر بودیم . یه کتابخونه ی بزرگ داشت که بهم اجازه داده بود برم و
کتاباشو امانت بگیرم . فکرشو بکنین یه سالن پر از کتاب ! همه هم قدیمی و بدون
سانسورهای الکی! بنده خدا تو هر مناسبتی هم برام کتاب می خرید . خانم دکتر واقعا حرف
نداشت ! همیشه برام مثل یه مادر و یه مشاور بود. مشاوره ی پزشکی گرفته تا زندگی
داری وتربیت کودک . فقط تنها بدیش این بود که در همه ی شرایط طرفدار آقایون بود
اونم از نوع فرهاد !! می گفت :" مهم نیست که چه قدر درآمد داره ! مهم نیست که
عرضه ی کار کردن نداره ! مهم اینه که عاشق توئه و اینو همه میتونن بفهمن ! نمی تونی باور کنی ، همین دور و بریهات چه قدر به این عشق حسودیشون میشه ! " و من هرچی به دور
و برم نگاه می کردم از خودمو و فرهاد و عشقش حالم به هم می خورد ! اون چهار سال از نظر
اقتصادی و روابط داخلی اوضاعمون بدتر از همیشه بود! که امروز مثلا می خواستم اونا
رو بنویسم! ان شاالله پست بعدی. پی نوشت 1:
شرمنده ، نمی دونم چرا وقتی شروع کردم به نوشتن این خاطرات اومد تو ذهنم؟! می خواستم بخش های مهمو بنویسم!
پی نوشت 2: یه یادگاری از خانم دکتر دارم و اونم اینه که بهم
یاد داد برای خودم هدیه بخرم ! حالا به هر مناسبتی ، تولد ، روز معلم ، روز زن و
... می گفت: " هرگز منتظر نباش دیگران لحظه های خاص و باارزش رو برات جشن بگیرن ! "
واقعا این کار لذت بخشه و الان شده جزء یکی از عادت های من ، که خیلی خیلی دوستش
دارم . پیشنهاد می کنم که حتما امتحانش کنین . پی نوشت1: خدای مهربونم می دونم برای انسان ها از بیماری گریزی نیست ، ولی ازت می خوام اگه به آدما مریضی می دی ، درمونش رو هم بدی . خدا نصیب کسی ، درد بی درمون نکنه.
آمین
پی نوشت2: کمر درد فرهاد مال دوره ی سربازی تو زمان جنگه که بر اثر موج انفجار پرت می شه و با کمر محکم به زمین می خوره . خنده نوشت: این چند وقته ، دیگه نمی رم خونه مامان اینا چون دلم نمیاد فرهاد خوابیده باشه ، من خونه نباشم ؛ واسه همین اونا میان دیدن ما و مامان خانومم هم راه به راه می گه :" امان از چشم بد!!" و ما همه می خندیم! امشب هم بندگان خدا اومده بودن اینجا ، بازم مامان همینو تکرار کرد . فرهاد که طفلکی حتی نمی تونه راحت بخنده ، با درد و خنده گفت: " ترو خدا حاج خانم بگو کی ما رو چش زده ، بشناسیمش ، والله اون چشمی که ما رو بزنه دیگه واقعا دیدن داره! "
براتون تعریف کردم که
با گرفتن مضاربه ، رفتیم و از شرکت نفت خرید کردیم. خیلی خوشحال بودم که فرهاد یه
کار ثابت و درست و حسابی داره . گاهی هم با شیرین به دیدنش می رفتم .ولی طبق معمول
از درآمد خبری نبود ! بیشتر تعویض روغن ها ، یا جنس نسیه می خواستن و یا شرکتهایی
بودن که براشون جنس ها رو از شهرای دیگه با وانت خودشون ، می بردن وبه همین خاطر دیگه نیازی نمی دیدن بیان و از فرهاد خرید کنن
؛ البته بعضی ها هم از روغن های بسته بندی استقبال نمی کردن و روغن سوخته هاشون رو
می فروختن و بعدا روغن تصفیه شده ی فله ای می گرفتن . همونطور که در
جریان هستین ما هیچ کدوم از این مزایا رو برای تعویض روغنی ها نداشتتیم! نه ماشین
که جنس رو با حمل و نقل رایگان و راحت در اختیارشون بذاریم ، نه در توانمون بود که
دائم نسیه بفروشیم بعد بدویم دنبال پولمون و نه روغن فله داشتیم ! از اون طرف تاریخ
مضاربه نزدیک می شد و برای ما که تا اون موقع این جور وامهای به قول خودمون سنگین
نگرفته بودیم ، خیلی دلهره به وجود اومده بود!( من اصلا نمیدونستم راحت میشه تاریخ
مضاربه رو با یه جابجایی دو سه روزه تمدید کرد !) فرهاد مدام تو خونه از کسادی
بازارش حرف می زد و من هم سعی می کردم دلداریش بدم، در حالی که تمام آرزوم این بود
که یه روز ، فقط یه روز از شغل جدیدش شاکی نباشه ! بهش می گفتم :" اوایله ، مطمئنا خیلی از
مردم دلشون می خواد که روغن بسته بندی خوب ببرن ، صبر کن کارت می گیره و ..."
همه ی اینا رو می گفتم ولی تو دل خودم رخت می شستن . موعد مضاربه سر رسیده بود ؛
همون یکی دو هفته ی آخر بود ، مدام سردرد داشتم و حالم بد می شد. یه شب که فرهاد
اومد خونه اون قدر حالم بد شد که نصفه شبی ، آژانس گرفتیم و رفتیم بیمارستان ، فشارم خیلی
پایین اومده بود و برام سرم وصل کردن . باز تو همون هفته چند بار حالم بد شد و با
سرگیجه و تهوع ، نصفه شبی راهی بیمارستان شدم .پزشکی که چند شب پیش هم کشیک بود گفت:
"خانم شما چطون شده؟ هر شب هر شب فشار هفت !! استرس دارین؟ " گفتم :"
نه آقای دکتر. " دکتر بازم رو همون استرس تاکید کرد و سوالشو از فرهاد پرسید.
فرهاد شونه هاش رو بالا انداخت و خیلی خونسرد گفت :" نه دکتر چه استرسی ؟!!
خیلی هم آرامش داره !! " بازم رفتم زیر سرم ، وقتی چشمامو بستم با خودم فکر
کردم که عجب آدم بی فکریه این مرد! همه ی غصه ها ، بی پولی و استرس برگشت خوردن
چکشو انداخته تو دل و جون من ، اون وقت به دکتر می گه نه ! خیلی هم آرامش داره !
تصمیم گرفتم بیشتر رو کارای خودم و بچه تمرکز کنم و بذارم ببینم خودش چه کار می کنه
. اما حیف که اصلا دست خودم نبود ! بازم یکی دو شب بعد همون سر گیجه و سر درد رو
داشتم ، فرهاد که اومد خونه مثل خیلی از وقتا ، شامشو خورد ، یه کم تلویزیون دید و
رفت بخوابه ، منم تو آشپزخونه مشغول درست کردن ناهار و شام روز بعد بودم ، وقتی
رفتم بخوابم محکم بغلم کرد وگفت :" چته عزیزم چرا اینقدر بی حالی؟!" یاد
جوابی که به دکتر داده بود افتادم ، تازه بعدشم حتی برای یه لحظه پی گیر حرف دکتر
نشده بود ! گفتم :" ولم کن فرهاد سرم داره منفجر میشه ." روشو برگردوند
و گفت:" برو بابا تو که همیشه ی خدا همین جوری هستی !!" گفتم:" یعنی
چی؟ چه جوری هستم؟! من تو این ده ساله ، پنج بار مریض نشدم که ببریم دوا و دکتر !!"
گفت:"چه می دونم والله ،تا حالا که نه ، ولی این هفته فقط سه بار نصفه شب
رفتیم بیمارستان فشارت افتاده ، هر شب هم که سرت درد می کنه !" بغضم گرفت ، پرسیدم
:" یعنی فکر می کنی حالم بد نیست؟!" گفت:" چرا بده . ولش کن بذار
بخوابم!!" خیلی دلم شکست ، اشکم سرازیر شد و طبق معمول آروم آروم گریه کردم
.با خودم فکر می کردم یعنی همه ی مردها همینجورین ؟ البته می دونستم چه مرگشه ولی
خوب اون چرا نمی فهمید من چه مرگمه؟! چرا یه بار، فقط یه بار مثل مردایی که تو فیلما دیده بودم
بهم نمی گفت:" نگران نباش خودم درستش میکنم؟! همیشه در جواب دلداری دادنهای
من می گفت:" نه نمیشه !چکم برگه میخوره ! شرکت نفت دیگه بهم جنس نمی ده !
ومدام آیه ی یاس تو گوشم زمزمه می کرد! همیشه دلمو می کند و می ذاشت کف دستم ، بعد
پا می شد و می رفت! خلاصه این که روزها و
شبهای خیلی بدی بود .یکی دو روز بعد بابا بهم زنگ زد و گفت :" فرهاد حسابشو
پر کرده ؟ نوبت مضاربش نزدیکه ، منم این روزا پول نقد ندارم که برای چند روز بتونم
به حسابش پول بریزم تا وامش تمدید بشه ." گفتم نه و برنامه رو براش تعریف کردم . خیلی ناراحت
شد و کلی سرزنشم کرد که این هم شد شغل؟! اصلا اون جا هم شد مغازه؟! و ... دو سه روز
باقی مونده مثل کلاف سر در گم بودیم ، خسته و عصبی . بالاخره بازم فرهاد رفت سراغ
بابا ! با کمک بابا و کلی حرف و حدیث ، حسابش پر شد و دو روز بعد دوباره دور بعدی
وام تمدید شد . بابا هم تاکید کرد:" سریعتر یه فکری براش بکنین که چشم رو هم بذارین، شش ماه دوم هم تموم شده." مونده بودیم چه راهی
رو بریم که مغازه رو از دست ندیم . به فرهاد گفتم :" بیا مغازه ی بغلی رو که
تعویض روغنه، بفروش این یکیو که بزرگتر هم هست نگه دار ." فرهاد گفت
:"واسه جفتش به زور مشتری پیدا میشه ، چه برسه به این که جداش کنیم ، اون جا طوریه
که باید با هم فروش بره." خیلی نذر و نیاز کردم که یه راهی باز بشه و ما
بتونیم مغازه ها رو حفظ کنیم . هنوز یک سال هم از خریدنشون نگذشته بود . از اون
طرف کار و بار فرهاد هر روز بدتر میشد و از شرکت نفت هم زنگ زدن که آقای نماینده ،
یه دوره شش ماهه گذشته و شما هنوز برای خرید مجدد ، اقدام نکردین ! و این دیگه فشار
مضاعف بود. تازه اون موقع باورم شد که باید مغازه رو که با هزار امید و آرزو خریده بودیمش ، از دست بدیم ؛ گرچه فرهاد
از چند ماه قبل برنامه ی فروش اون جا رو داشت ! یه روز از همون روزا رفتم مغازه .
به میز و صندلی و وسایل روی میز نگاه کردم که با چه علاقه ای خریده بودیمشون .اون
اوایل تر و تمیز و قشنگ بودن ، ولی حالا یه لایه ضخیم خاک روشون نشسته بود .به
تقویم رومیزی نگاه کردم ، نشده بود ، که حتی یک بار عوضش کنیم ! حالم بد شد ، دست
شیرین رو گرفتم و به سمت حیاط پشتی رفتم . آفتاب قشنگ اسفند ماه تو
حیاط پهن بود . روی نیمکت نشستم ، به رودخونه نگاه کردم ، هنوز صدای آب آرامبخش بود
و من در حسرت این مونده بودم که یه روز تابستونی ، ناهار بپزمو فرهاد رو غافلگیر
کنم و کلی تو حیاط باصفای مغازش بهمون خوش بگذره. اون طرف رود خونه خانمها پتو و
موکت و فرش هایی رو که واسه عید شسته بودن انداخته بودن رو بند و لبه های دیوار ها
که خشک بشه . همه ی این مناظر برام قشنگ بودن .بلند شدم و تا فنس کنار رودخونه جلو
رفتم . چنگ انداختم تو فنس و به رود و
درختهای پرشکوفه نگاه کردم ، سرمو انداختم پایین و بغضم شکست .روی زمین کلی شکوفه
ریخته بود ، سفید و قشنگ ، ولی حیف که داشتن پلاسیده میشدن . یاد مامانم افتادم که
میگفت :" تو مثل شکوفه ای هستی که هنوز شکل میوه رو نگرفته از درخت
افتاده و حروم شده ! " ( تی تی نزه باد ته در ببورده! ) ناامید بودم ،
یعنی واقعا نمی شد اوضاع رو تغییر بدم؟! چرا هر کاری می کردم زندگیم جمع و جورنمی شد؟! همون
لحظه، فرهاد که تا اون موقع داشت با یکی از مرد های همسایه حرف می زد ،
اومد تو حیاط ، گفت:" رویا ! داری گریه می کنی؟ !" گفتم :" نه ،ولش کن ، می
تونیم بهترشو به دست بیاریم! " فرهاد هم ناراحت بود، یه لبخند زورکی رو لبش نشست و احساس کردم
که اونم پر از بغضه ، کمتر موقعی اونجوری دیده بودمش ! با پشت دستم اشکامو پاک کردم، تو حوضچه صورتمو شستم و دستای
شیرینمو گرفتمو از مغازه بیرون زدم . یه چیزی ته دلم می گفت که دیگه هیچ وقت به اون مغازه و حیاطش پا نمی ذارم
و دقیقا دو سه روز بعد ، مغازه با پونصد هزار تومن بیشتر از قیمت خریدش فروخته شد
و تبدیل شد به یک رستوران بین راهی. با این که خیلی دلخور بودم ، نمی خواستم روحیه ی فرهاد رو خراب تر کنم ، این بود که بهش می گفتم :" بعد از دادن بدهی ها می شینیم و با سرمایه ای که برامون مونده یه فکری می کنیم." در جواب ناراحتی و سرزنش های مامان اینا هم می گفتم:" من این شغل رو پیشنهاد دادم و متاسفانه موفق نشدیم !" اونا هم دیگه ادامه نمی دادن . از یه طرف فرهاد رو می شناختم و می دونستم بازم یه مبارزه در پیش دارم تا شغل جدیدی راه بندازه و از طرفی هم مثل همیشه اون گوشه های دلم شاید اون ته ته قلبم باز هم امیدوار بودم که بتونیم تو کار دیگه ای موفق بشیم! حالا حتما می پرسین مثلا چه جوری صبر می کنم ؟! سعی می کنم هیچ کاری به فرهاد نداشته باشم ، یعنی وقتی برای ناهار خیلی خیلی دیر میاد ، ما می خوریم و منتظرش نمی شیم . شب ها هم که حدود یک شب میاد و تو هیچ مهمونی و رفت و آمدی همراهمون نیست! من هم دیگه هیچ اعتراضی نمی کنم! خودم میرم و میام و مهمونی میدم و می شورم ومیپزم و میسابم و ... . اونم فقط هول هولکی میاد و یه غذای سر پایی می خوره و می ره! با خودم عهد بستم تا می تونم اصلا بهش گیر ندم ، انگار کارش عادیه و این باعث شده که کمتر یا بهتر بگم اصلا کنتکت نداشته باشیم!
حالا حتما می گین ای بابا ، ولش کن، مرد باید کار کنه دیگه ! بله حق با شماست ! باید کار کنه و من از همه بیشتر دوست دارم این مرد کار کنه ، ولی خوب از دنبه ی گوسفندش هم خبری نیست! چه طوری؟ مثلا بهش می گم فلان چیز رو باید بخریم ، میگه:" من که ندارم! " خیلی راحت! دروغم نمیگه ها! واقعا نداره! یا بدهکاره بانکه یا دخل و خرجش با هم یر به یره ! خلاصه اینم از کار کردن این مرد سوپر ویژه ی ما! حدودا یه ماه پیش خیلی از شبا که می اومد خونه ، حدودای ساعت یک شب ، من داشتم سریال عشق ممنوع رو نگاه می کردم ، اونم ناخواسته از همون پراکنده دیدنا معتادش شد و وقتی بر می گشت ، با چرت زدن و خواب آلودگی می نشست و نگاه می کرد . یه بار که من تو رختخواب بودم ، بهم گفت:"چرا نمیای با هم سریال ببینیم؟" گفتم :" امشب وقت داشتم ساعت نه دیدیمش ." گفت:" اوه! روال عادیش ساعت نه شبه ؟!" گفتم:" آره دیگه ، فکر کردی ملت مثل من و تو ، نصفه شب سریال می بینن؟!" گفت:" ای بابا من که مردم از خواب ! پس ساعت نه پخش میشه! " ( کلا آدمی نیست که سریال و فیلم دوست داشته باشه، نمی دونم حالا چی شده که این یکی رو داره دنبال می کنه!) از اون شب به بعد بیشتر اوقات ، سر ساعت نه برای شام می آد خونه ، شام می خوره ، سریال رو می بینه و بازم می ره . امروز هوا کمی برفی شده و نمی شه سریال رو ببینیم ؛ سر ظهر شیرین با شیطنت گفت: " بابا امشب شام نمیاد خونه! " فرهاد گفت:" چرا ؟!" شیرین جواب داد:" آخه امشب سریال رو نمی شه دید! " گفت:" نه دخترم این چه حرفیه ؟ من موقعیت داشته باشم ، حتما میام خونه." و دقیقا همین امشب موقعیت نداشت و زنگ زد که نمیاد ! اگه قبلا بود سر همین موضوع باهاش بحث می کردم ، ولی سعی می کنم دیگه نذارم حرکات و رفتارش باعث آزارم بشه ، می دونم اون دیگه عوض نمی شه و این اعصاب و روان منه که زیر سوهان داره ساییده می شه ! فقط ای کاش به حرفی که شیرین زده بود یه کم فکر می کرد و می فهمید که این حس بدیه که یه دختر نوجوون فکر کنه باباش واسه سریال میاد خونه ، ولی واسه زن و بچش وقت نداره ! هر چند عزیز دلم با شوخی و خنده این حرف و زد ، ولی خوب جای فکر داره ! الان که دارم خط های آخر این پست رو می نویسم یه ربعیه که فرهاد اومده خونه . من تو اتاق بودم . طبق روال هر شب، اول لباساش رو عوض کرد ، دست و روشو شست و مسواک زد . اومد تو اتاق ، با اومدنش ، بوی تند سیگار هم تو فضا پیچید ، سال ها باهاش مبارزه کردم که نکشه ، ولی نتونستم موفق بشم ! مثل خیلی چیزای دیگه که نتونستم در مورد فرهاد تغییر بدم ! گفت : " سلام عزیزم خوبی ؟! " منم جواب دادم : " خوبم ، مرسی ، تو چطوری ؟" ( اصلا نگفتم چرا امشب شام نیومدی!) گفت: " هی بد نیستم ! بازم پشت کامپیوتری ، اون وقت می گی ماهیچه های گردنم و پشتم گرفته! ولش کن بیا بخواب ." گفتم بذار این پستم تموم شه ، میام ." گفت : " پست ؟! آها همون وبلاگت؟! مگه همیشه می نویسی؟ فکر کردم وقتی با من قهری و می خوای پیش دوستای وبلاگیت از من بد بگی ، پست می نویسی! " خندیدم و گفتم :" بله که می نویسم ، چه قهر باشیم چه آشتی ، از بدی هات و ظلم هایی که در حق من کردی می نویسم ، شاید یه کم دلم خنک شه ! " خندید ، پتو رو کشید تا زیر چونش و به گیلکی گفت:" شب به خیر ! تره خوش باشه ! دیرا نکونی تنهایی خوتن مبه سخته! " ( شب به خیر ! خوش بگذره ! دیر نکن تنهایی خوابیدن سختمه! )هنوز سرش خوب رو بالش جا نشده بود که خوابش برد! بهش نگاه می کنم ، می دونم خستست ، این از قیافش کاملا معلومه ! قد یک و هشتاد و وزن شصت و دو سه کیلو هم همینو میگه . می خوام دوستش داشته باشم ، چون از فاصله و تنفر خیلی بیشتر از نداری و بی پولی می ترسم . می خوام ، ولی نمی تونم فراموش کنم، اون همه بحث و بی حرمتی و قدر نشناسی های گاه بی گاهش رو ! یادم نمی ره که چه قدر تنش داشتیم و همیشه این من بودم که از موضعم کوتاه اومدم! یادم نمی ره که هنوزم داره ساز خودشو می زنه و به خیال خودش ، ما عمر نوح داریم و می تونه سر فرصت ، یه عمری هم در کنار ما زندگی کنه! می خوام فراموش کنم همه چیزو و به خاطر خودم و شیرینم دوستش داشته باشم ، چون من آدم بی خیالی و این روالی که در پیش گرفتم ، نیستم ، من آدم تنفر و بی محلی دادن نیستم ، من آدم سکوت و سیاست داشتن ، نیستم ! یعنی تا کی می تونم در این سکوت و بی تفاوتی ظاهری ادامه بدم ؟ یعنی می شه فقط یه ذره از اون همه حس دوست داشتن برگرده ؟! امکان داره فراموشی بگیرم و اون رویای مهربون ده دوازده سال پیش رو پیدا کنم ؟
اصلا نفهمیدم کجا گمش کردم! یعنی قلبم دوباره گرم میشه؟! یعنی مشاور می تونه فقط یه کوچولو ، قلب و ذهنم رو از این همه احساس بد خالی کنه ؟ کاش بتونه! باید تا نیمه بهمن صبر کنم! ماجرا رو باید از
اون جا دنبال کنیم که فرهاد خونه ی کوچیکی ساخت و گذاشت برای فروش . همزمان بقیه ی
پولی که از فروش خونه مادرش ، دست خریدار مونده بود هم رسید. با سرمایه ای که از
ساخت و فروش خونه
دستمون رو گرفته بود کلا حدود پونزده میلیون پول داشتیم . اون موقع نمی شد با اون
پول هم زمین خرید و هم خونه ساخت. فرهاد
حدود یک ماه دنبال یک زمین مناسب بود تا بخره و بعد بازم شروع کنه به ساختن . یکی
دو موردی رو بابا پیشنهاد داده بود ولی اگه اون زمین ها رو می خریدیم دیگه پولی
نمی موند که باهاش خونه بسازیم . از طرفی هم ، مامان طبق معمول همیشه ، بعد از این که
با فرهاد شراکت کرده بود و یه کمی به سرمایش اضافه شده بود ، کل پول رو قلمبه داده
بود به بابا و ایشون هم یه خونه کلنگی که آینده داشت رو خرید و داد اجاره تا سر
موقع بتونه تبدیل به مغازه بکنه ؛ یعنی در واقع مامان بنده خدا هم دیگه پولی نداشت
که با کمک ایشون سریع ساختمون بعدی رو شروع کنیم . تو همون مدت کوتاه که باز فرهاد
بیکار شده بود ، یه چیزی از درون منو می خورد ! انگار دوباره تمام امید و آرزوهام
نقش بر آب شده بود و می ترسیدم بازم فرهاد روال گذشته رو در پیش بگیره و دیگه شروع
به کار جدیدی نکنه. خیلی عصبی و نگران بودم . به این نتیجه رسیده بودم که این کار
هم یه جورایی موقتیه ، ای کاش فرهاد بتونه یه مغازه دست و پا کنه و با داشتن یه
شغل ثابت ، من هم یه نفس راحتی بکشم. شروع کردم تو گوش فرهاد خوندن که : " حالا
که نمی شه هم زمین بخریم و هم خونه بسازیم پس بهتره بسپری برات یه مغازه پیدا کنن ، هرجا که شد مهم نیست ."
فرهاد می گفت:" مغازه ؟! اون وقت چه شغلی بزنم؟ با پول ما که مغازه خوب پیدا
نمی شه ، یعنی داخل شهر نمی شه، پس باید بریم خارج از شهر و حالا پیدا کردن یه شغل
مناسب که بشه اون جا راه انداخت ، کار
سختیه ! " راست می گفت ، ولی من هم دلایل خودمو داشتم و اصلا کوتاه نمی اومدم
! یه روز پیشنهاد عمده فروشی می دادم یه روزنمایندگی یه روز ... .تا این که همون
روزا که من در حال خیال بافی بودم ، تو بزرگراه ، دو تا مغازه کنار هم که به قیمت
مناسبی فروشی بودن ، برامون پیدا شد ؛ البته کلا خارج از شهر بود ، یعنی دیگه
کاملا جزو حومه شهر حساب می شد. با هم رفتیم و مغازه ها رو دیدیم ، صاحبش یه خانم
بازنشسته بود که شوهرش تازه فوت شده بود و ایشون می خواست مغازه هاش رو بفروشه و
یه چیزی بذاره روش و بره داخل شهر تو پاساژا بوتیک بزنه . مغازه کوچیکه رو اجاره
داده بودن که یه تعویض روغنی بود . اون یکی خالی بود و پشتش یه باغچه بود که با
حصار فنسی ، از رودخونه جدا می شد . روزی که رفتیم هوا خیلی خوب بود و حیاط پشتی
سرسبز و قشنگ بود ، وقتی نزدیک حفاظ شدیم یه سری از آقایون و بچه ها نشسته بودن و
مشغول ماهی گیری بودن . بر عکس جلوی مغازه که تو بزرگراه بود ، حیاطش جای خیلی دنجی
بود ، دو تا نیمکت سنگی هم کنار فنس ها بود که می شد بشینی و به ماهی گیرا و
رودخونه نگاه کنی . من که خیلی هیجان زده شده بودم ، گفتم :" فرهاد تو رو خدا
همینو بخریم ، قیمتش که خوبه ، فکرشو بکن دو تا مغازه ، یکیش هم که رفته اجاره ، اون یکی رو هم یه
کاریش می کنیم .فرهاد هم خیلی خوشش اومده بود ولی مردد بود.آقای بنگاهی هم بنا به اقتضای شغلش ، کلی آب و تاب داد و مغازه ها رو برامون شیرین تر کرد .
طوری که وقتی برگشتیم خونه ، تمام ذهنمون مشغول این بود که چه شغلی می شه اونجا
بزنیم. خدا وکیلی انتخاب یه شغل مناسب برای اون جا کار آسونی نبود . خلاصه تو یکی دو هفته ، فرهاد تصمیم گرفت که بره
و نمایندگی روغن موتور بگیره . پس از دو ماه دوندگی، تونست نماینگی شرکت نفت رو
بگیره ، البته تحت شرایط خاصی! می گفتن حتما باید حدود هفت هشت میلیون خرید کنین و هر چند ماه در میون باید
خرید مجدد داشته باشین . حالا ما بعد از خریدن اون مغازه ، پولی دستمون نبود که
بخوایم به اون مبلغ خرید کنیم . بابا که کلا با خرید مغازمون موافق نبود و می گفت
همون بساز و بفروشی رو ادامه بدید بهتره . خیلی دلم می خواست بگم شما که می دونی
ما فقط پول زمین رو داریم و نمی تونیم بسازیمش و بازم فرهاد بیکار می مونه ! ولی
طبق معمول ، اون موقع چیزی نگفتم که بعد ها بابا واسه همین سکوتم ، منو به ناحق متهم
کرد . ( براتون تعریف می کنم . ) خلاصه بابا برامون یه وام مضاربه گرفت که بتونیم
خرید کنیم و فرهاد هم رفت و قرارداد رو بست و شروع به کار کرد.
با این که نگران مضاربه و پاس کردنش در عرض شش ماه بودم ، ولی خیالم راحت شده بود که فرهاد مغازه داره و دیگه بیکار نمی مونه.
تو بحبوحه فروش خونه مادری فرهاد ، یه روز تو تیر ماه 81 بود که رفتیم خونه مامان اینا . بعد از شام داشتم ظرفا رو می شستم که بابا اومد تو آشپزخونه و گفت:" آخه این فرهاد تا کی میخواد بیکار بشینه ؟!" نگاش کردمو سرمو با ناراحتی تکون دادم.
وقتی بابا اومد تو آشپزخونه و حرف فرهاد رو پیش کشید ، دریا که داشت کمکم می کرد ، ظرف میوه رو پر کرد و رفت بیرون تا ما راحت باشیم ، ولی مامانم که تو هال با شیرین مشغول بود ، تو همون ده دقیقه هم ، به بهانه های مختلف می اومد تو اتاقو سرک می کشید ، ببینه بابا چی میگه بهم ! بابا ادامه داد:" حالا تصادف کرده و ماشینش رو پیت کرده ، نباید کار کنه ؟ باید بشینه خونه ور دل تو یا الکی بره بیرون راست راست بگرده ؟ آخه من یه ذره هم ، رفتار این آدم رو درک نمی کنم !! گیریم خونه مادرش تا دو سال، سه سال، پنج سال دیگه فروش نره ، فعلا فقط حرفشه دیگه! این باید بخوره و بخوابه ؟! بابا این دیگه کیه ؟! ادعا دارن بچه ی شهرن ، ولی یه جو غیرت و همت ما رو ندارن! من و عموهات رو ببین ، ما مثل چی می دویم ، اون وقت این نشسته که کی از آسمون براش بباره! " گفتم :" نمیدونم چی بگم ، ظاهرا این دفعه زمینشون واقعا داره فروخته میشه، من تو این زمینه حرفی نمی زنم ، فعلا منتظرم ببینم با سرمایه خونه مادریش ، چه گلی میخواد به سرمون بزنه !راستشو بخواین اصلا امیدی بهش ندارم ! " بابا گفت:" تو هم آدمو دق مرگ می کنی ! امید نداری ، بکن این دندون لق رو بنداز بره! " با ناراحتی گفتم :" آخه نمیشه که بابا ، پس شیرین چی ؟" نگام کرد و گفت:" هه! شیرین ! قبل از شیرینت رو هم دیدیم !" همون لحظه بازم مامان اومد و بیخودی یخچال رو باز و بسته کرد! بابا گفت :" گم کرده ات رو تو یخچال و فریزر و کابینتا پیدا نکردی؟! " و با عصبانیت از آشپزخونه بیرون رفت. مامان اومد جلو و گفت: "بابات چی میگه؟!" نگاش کردمو گفتم:" بیکاری فرهاد دیگه! مامان تو که همه رو شنیدی، چرا می پرسی؟! " گفت:" ترسیدم که بازم فیلش یاد هندوستان کرده باشه و بهت بگه طلاق بگیر ! " هنوزم نمی فهمم ، بنده خدا چرا اونقدر از طلاق وحشت داشت؟!این که طلاق بد و تابو محسوب می شد ،درست، ولی مامان من بدون هیچ فکری در مورد نوع زندگیم ، بی برو برگرد ، می گفت فقط بمون و ادامه بده! وقتی ظرفا رو تموم کردمو رفتم بیرون ، همه داشتن تلویزیون تماشا می کردن ، بابا بی مقدمه گفت:" فرهاد چه قدر پول از فروش ماشین برات مونده ؟" فرهاد خیلی تعجب کرد ، چون اصولا بابا اگه حرفی هم داشت ، اول به من می گفت . جواب داد: "ماشین که نمی شد گفت ، ولی حدود هفتصد هشتصد تومن ، هست ، که گذاشتم بانک . "بابا گفت: " خب که چی بشه تو بانک؟!" فرهاد گفت: " تا حالا ببینم چی میشه ، زمینو بفروشم سرمایه کنم واسه یه کاری ! " بابا گفت:" آخه شاید زمینتون این دفعه هم فروش نره . تازه گیریم فروخته ، تا یه سال ممکنه پولتون رو کامل ندن !حالا کو تا فروش ، کو تا سند نویسی ؟ کو تا پول ؟ یه کاری بکن . ناسلامتی تو مردی!" فرهاد فوری رفت تو لب و حالش گرفته شد! بابا ادامه داد :" این روزا من و عمو میریم خرید پیله ، گرچه پولت خیلی کمه ، ولی تو هم با ما بیا و یه کم خرید کن ، برای دست گرمی خوبه ، از هیچ چی که بهتره . این روزا رویا تعطیله و نیازی نیست تو بمونی خونه ! " فرهاد که هنوز قیافه اش تو هم بود ، گفت:" پیله هم شانسیه دیگه! زد و ارزون شد چی ؟" بابا گفت:" هفتاد میلیون یا حتی هفت میلیون نمیذاری که ! هفتصد هزار تومنه ، سودش دویست سیصد تومنه ، ضررش از اینم کمتر! خدا رو شکر که تا حالا من همیشه خریدام به موقع بوده ، ان شاالله ضرری تو کار نیست ! برای تو هم بهتره دست به یه کاری بزنی ! " اون شب فرهاد چیزی به من نگفت، ولی با اخم و تخم اومد خونه و مثلا ناراحت بود که چرا بابا بهش گفته بیکار می گردی! از فرداش غروبا با بابا اینا می رفتن خرید . یکی دو باری همون لحظه از سر زمین و از دست کشاورز خرید و آورد کارخونه به مشهدی ها فروخت . خیلی ذوق کرده بود .اون سال بابا خرید خوبی کرد و براش تو کارخونه عمو خشکش کردن و خدا رو شکر ، بعد از چند ماه تونستیم هفتصد تومنمون رو به یک و دویست سیصد برسونیم . مثل همیشه حرف بابا درست دراومد و کسی که زمین فرهاد اینا رو خرید ، اولش یه مقداری از پول رو داد بهمون ، که سهم فرهاد شد چهار میلیون و ما باهاش خونه رهن کردیم ، قرارداد رو طوری تنظیم کرده بودند که ،حدود نه یا ده ماه بعد بقیه پولمون رو می داد ، یعنی بازم فرهاد نمی تونست هیچ کاری رو شروع کنه! همون سال مامانم هم باز نشسته شد و حدود شش هفت میلیون پاداش بازنشستگی گرفت. یه روز که خونه بابا اینا بودیم ، مامان گفت :" من با یوسف صحبت کردم ، دوست دارم پولمو بدم به فرهاد ، بذاره رو یک و نیم میلیون خودش ، یه تیکه زمین بخریم ، یه ویلای کوچولو درست کنیم ، ایشالله بفروشیم و نصف نصف سودش رو شریک بشیم. " فرهاد خیلی ذوق کرد و گفت:"ولی حاج خانم من یک و نیم میلیون کامل هم ندارم!" مامان گفت:"اشکال نداره تو یه سال ، زحمتش رو بکشی و کاراش رو بکنی میشیم برابر دیگه. " و همون ماه فرهاد کارو شروع کرد ، یه تیکه زمین خریدن و یه ویلای نقلی شیک ساختن . یعنی دقیقا همون روزایی که بقیه پول زمین مادرش به دستمون می رسید ، فرهاد تو مراحل فروش خونه نو سازش بود. یه خونه قشنگ که با حوصله و سلیقه زیاد اونو ساخته بود و همه تعجب می کردن که چه طور با اینکه بار اولشه ، کارش اون قدر خوب در اومده!
از اونجایی که تو خونه مادریش هم حساب و کتاب باغ با فرهاد بود و سر سال باید به بقیه اعضا خانواده دفترچه ها و موارد هزینه شده رو تحویل می داد ،تو خونه سازی هم تمام جزییات دقیق کاراش رو تو یه سررسید نوشته بود ،حتی خرید عصرانه برای کارگرها رو ! و این باعث شد که خدا رو شکر هیچ مشکلی برامون پیش نیومد و همه از کار راضی بودن. ویلا به قیمت خوبی هم فروش رفت . با کمک مامان و بابا و این دو تا کار فرهاد ، حدودا تو یه سال سرمایه هفتصد تومنیمون ، به هفت میلیون رسید. احساس می کردم زندگیمون داره می افته تو غلتک و حالا که فرهاد از کارش سربلند بیرون اومده ، با گرفتن باقیمانده پول زمین ، دیگه می تونم به آینده کاریش امیدوار باشم.دلم خیلی روشن بود. سلام
به همه ی شما دوستان خوبم که تمام این مدت همراهم بودین و منو مورد
لطفتون قرار دادین . واقعا ممنونم بابت کامنتا و پیشنهاد های خوبتون . راستی برای
اواسط بهمن ، نوبت مشاور گرفتم .فعلا خودم
تنها میرم تا ببینم چی میشه . امروز میخوام از ادامه ی روز پدر 79 بنویسم همون موقعی که
فرهاد ، تصادف کرد. بعد از اون تصادف فرهاد دوباره بیکار
شد و عملا خونه نشین ! من می رفتم سر کار ،
اون سال چندین ساعت اضافه کار هم تو مدارس غیر انتفاعی برداشتم ، فرهاد هم تو خونه
شیرین رو نگه می داشت و به کارای خونه می رسید. از گوشه و کنار ، زمزمه ی فروش
خونه ی مادری فرهاد به گوش می رسید . راستش من بدم نمی اومد که یه پولی دست فرهاد رو
بگیره و بتونه یه کاری رو شروع کنه . اما فرهاد اصلا دوست نداشت! می گفت : " کوچمون
خیلی باریکه و اگه الان بخوایم بفروشیم ، خیلی ضرر می کنیم ، بهتره چند سالی همین
جور بمونه تا سر فرصت ، کوچه باز بشه و زمین که تو مرکز شهر هم هست ، به قیمت خوب
فروخته بشه ." یکی دو تا از برادرهاش هم ، باهاش موافق بودن ، ولی بقیه خواهر
برادرا می گفتن بهتره زودتر خونه رو بفروشیم . البته نه اینکه موضوع کوچه درست
نباشه ، ولی من حدس می زدم که یه جورایی فرهاد اصلا دلش با فروش نیست ! درکش می کردم
، نمی تونست از خونه ای که توش به دنیا اومده بود، بزرگ شده بود، ازدواج کرده بود
و بچه دارشده بود به راحتی دل بکنه . گاهی
می گفت :" کاش بشه همین محوطه خونه، بشه سهم الارث من و ما هم همینجا بمونیم
." اصلا باهاش موافق نبودم ! واقعا ما به پول و سرمایه ، بیشتر از یه خونه ی
کلنگی نیاز داشتیم ، ولی خب چیزی نمی گفتم ، چون فکر می کردم به من ربطی نداره و نباید
دخالت کنم ، به علاوه می دونستم هم که عملی نمیشه ! دو سال به همون منوال گذشت ، روزای
بدی بود از یه طرف بیکاری فرهاد و از طرف دیگه ، همش صحبت از فروش خونه ، مشتری ،
بنگاه و بنگاهی بود! برادر و خواهر های فرهاد ، یا مدام زنگ می زدن یا می اومدن
اونجا . جالب اینکه هیچ وقت هم آخر صحبتاشون ، به توافق نمی رسیدن ! اون اواخر به
گوشمون رسید که یکی از برادرهای فرهاد ، گفته که : " باید از فرهاد کرایه خونه بگیریم ،
معنی نداره بعد از مرگ مامان ، بخواد مجانی اونجا بشینه!! " فرهاد
انتظار نداشت ، برادرش که تو شهر خودمون بود و از گرفتاری هامون خبر داشت ، بخواد
اون حرفو بزنه، خیلی حالش گرفته شد! یه خونه ی کلنگی که اصلا ارزش اون حرفا رو نداشت ، فکر کنین اگه
کرایه هم میگرفتن ، سهم هر کدوم میشد چهار هزار تومن! بعد از اون ، فرهاد تو لاک
خودش رفت و به گروه برادرایی که موافق فروش خونه بودن پیوست. اواسط پاییز سال 81 بود که
خونه واقعا به مفت فروخته شد! قبل از تحویل اونجا ، من و فرهاد یه آپارتمان
70 متری دو خوابه ، کرایه کردیم . نو ساز و تمیز بود . من دوستش داشتم ، چون برای
منی که از اول پا به خونه ی مادر شوهر گذاشته بودم و نصف بیشتر جهیزیه ام هنوز باز
نشده بود ، بوی خوش استقلال می داد . به
کمک مامان ، دریا و میترا (خواهر زاده فرهاد ) اونجا رو چیدیم. فرهاد خیلی تو کارا
کمک می کرد ، ولی روحش با ما نبود . خونه خوب شده بود ، یه سری وسایلی رو که تو
جهیزیه نداشتم ، خورد خورد ، از فروشگاه اداره قسطی خریده بودم و تو اون چند سال
تمام وسایلم رو تکمیل کرده بودم . فردای اون روزی که مستقر شدیم ، فرهاد با برادر
و خواهرهاش رفتن تا وسایل مادرش رو بین خودشون تقسیم کنن . موقع رفتن ، فرهاد گفت :"
رویا چیزی از وسایل مادرم رو نمیخوای برات بیارم ؟" گفتم :" نه همه چی داریم ، اگه خودت چیزی
رو دوست داری ، برای یادگاری وردار . " اون شب فرهاد خیلی دیر اومد . شیرین
خوابیده بود و منم با یه چراغ کوچولو ، تو هال داشتم کتاب می خوندم . آروم کلید رو انداخت و در
و باز کرد . با اومدنش ، بوی تند سیگار تموم خونه رو پر کرد . گفت :" رویا تو
بیداری؟!! " گفتم :" آره. شام خوردی یا برات گرم کنم ؟ " گفت:" نه نمیتونم بخورم ! " گفتم
:" چه قدر سیگار کشیدی!! " یه کاسه چینی که دستش بود رو گرفت جلوم و گفت
:" قشنگه؟ خوشت میاد؟ من فقط همینو ورداشتم ." یه کاسه ی آبی لاجوردی بود ، که مادر فرهاد
چندین تکه از اونو داشت ، مثلا یه قوری، یه قندون ، یه گلاب پاش و ... . گفتم: "
آره خیلی قشنگه ، میذارمش تو بوفه ." فرهاد در یخچالو وا کرد ، نور خورد تو صورتش ، چشماش
قرمز بود . پرسیدم :" گریه کردی؟!!" گفت:" نه! رویا خوب شد نبودی ! خونه نگو ، بگو
بازار شام ! همه چی ولو . هر کس که یه چیزی رو ور می داشت ، اون یکی هم
انگار همونو می خواست! یکی چشمش دنبال ظرفا بود ، یکی وسایل برقی ، یکی هم رختخواب
و بالشا ! خیلی حیف شد ، آخرین تصویرم از خونه ی مامان ، یه صحنه ی غمگین و دلگیر بود ! انگار قحطی به خونمون زده باشه ، آت و آشغالا
پخش و پلا بود و وسایل خوبو برده بودن ! " گفتم :" چه خوب که فقط همین
کاسه رو گرفتی " گفت :" آره . گفتم من چیزی نمی خوام ، فقط یه یادگاری
بهم بدین ، اونا هم گفتن خودت یه ظرف از تو ظرفای بوفه ی مامان وردار . راستی
اومدنی دیدم صندوق کهنه ی مامان تو حیاط افتاده و کسی نمی خوادش ، می خوام بدم
برام تعمیرش کنن . فکر کن چی شد اون همه پارچه و وسایلی که مامان با اون همه وسواس
، تو صندوق می ذاشت و بهش قفل می زد ! امروز دقیقا این جمله که دنیا خیلی بی ارزشه
رو با چشمای خودم دیدم ! " رفتم جلو و بغلش کردم . می فهمیدم که چه قدر
دلگیره ، ولی واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم . چند ماه طول کشید تا فرهاد بتونه
خودشو با شرایط جدید وفق بده . پی نوشت: یکی دو روزه میخواستم بنویسم، ولی
کامنت یه به اصطلاح دوست ، همون یه ذره انگیزه رو هم ازم گرفت! البته نمی دونم چه
طور تو همون کامنتای پست قبل بحثمون شد! ولی امروز که همشون رو خوندم با اینکه
از جوابایی که بهش دادم پشیمون نیستم ، ولی ته دلم از خودم شاکیم! به خودم
گفتم ": رویا ، تو یه زن سی و پنج ساله ای! سی و پنج سال! 27 آبان، سی و چهار
تا شمع رو فوت کردی و به قول یلدا خونه ی مامان اینا رو دود فرا گرفت ! اون وقت دهن
به دهن یه خواننده ، که اولین باره
نظر میده ، اصلا نمی دونی کیه ، چند سالشه و طرز فکرش چیه میذاری؟! واقعا که! " اعتراف می کنم که اشتباه کردم ! یه
شکلک لبخند کفایت می کرد یعنی : Nice day !
راستش از همون کامنت اولش که بهم گفت
تو تعهد داری ادامه ی ماجرا رو زودتر بگی ، کفرمو در آورد ! دقیقا اون روزایی که اصلا حال خوشی نداشتم ! بهم میگه
برو کلاس عرفانی ! این دیگه چه جور کلاسیه ؟! مشاوره میدونستم ولی عرفانی ...؟!!! یه
عمر از بدترین افراد دور و برمون حرف از عرفان و دین و خدا شنیدیم و شاید واسه
همین، یه لحظه ، تو ذهنم ازش چهره ی بد یه آدم نون به نرخ روز خور
رو ساختم ! به هر حال من از خودم شاکیم
که در شان خودم رفتار نکردم! بی ربط نوشت : این شعر قیصر امین پور رو خیلی دوست دارم و این روزا زیاد ریر لب زمزمه می کنم ، براتون گذاشتم شاید شما هم دوست داشته باشید . نزدیک به دو ماه از قهرمون میگذره و علی رغم عذر خواهی های مکرر فرهاد، اصلا دلم باهاش صاف نمیشه . رفتم و یه شرح کامل از طلاق توافقی گرفتم و گذاشتم که بخونه ، شب که اومد رو میز رو نگاه کرد و چند ثانیه ای همون جا سرپا خوندش و رفت آشپزخونه . با یه ظرف میوه پوست کنده و انار دون کرده اومده کنارم نشسته که :" چرا تا حالا نخوابیدی؟! مگه فردا کلاس نداری؟ (دانا پرسی!) حالا اگه مسواک نکردی یه کم میوه بخور ! " منم مشغول دیدن تکرار یه سریال بودم . فقط گفتم:" نمیخورم! " صبح که پاشدم ، دیدم کاغذ روی میز رو مچاله کرده و روش پوست میوه ریخته! پاشد و گفت :" بارونیه ، میخوام برسونمتون ! " گفتم:" چرا اون برگه رو انداختی؟! مگه قرار نداشتیم؟ من تو کامپیوتر ذخیره کردم، ولی برای تو پرینت گرفته بودم تا مراحلش رو بدونی ! " میگه :" من نیازی به دونستن این چیزا ندارم!! تو عصبانیت یه چیزی گفتم ، لطفا یه حرف رو کشش نده! " همون لحظه شیرین از اتاقش بیرون اومد و گفت:"سلام صبح به خیر ! "و رفت که دست و روش رو بشوره . فرهاد گفت:" بعد از ظهر که شیرین کلاس داره ، می برمش و میام خونه با هم حرف بزنیم ." ( کاری که اصولا دوست نداره! ) گفتم:" تو با مشاور حرف بزن ، نه با من! " گفت: "ما خبر همدیگرو نداریم ، اون وقت میگی مشاور؟! " بعد از ظهر تو رختخواب بودم و داشتم کتاب می خوندم که دیدم ، آره اومد ! گفت :" سلام ،خوبی؟ خسته نباشی! "نشست و با یه خنده ی ساختگی ادامه داد :"چه قدر این روزا کتاب زبان دور و برت ریختی! نکنه تو هم میخوای بری؟! " خیلی سرد گفتم: " چه صحبتی داری؟! " جواب داد:" هیچ چی ! تو باید حرف بزنی ! این چند وقته هزار بار ازت عذر خواهی کردم ، گفتم دوستت دارم ، بی تو می میرم ، می دونم لیاقتت خیلی بیشتر از منه ! دیگه چی باید بهت بگم ، تا بفهمی از حرفا و حرکاتم پشیمونم؟! چه طوری بگم ، اصلا تصور زندگی بی تو برام کابوسه ! میفهمی اینو لا مصب!(مذهب) " از زیر پتو بیرون اومدم و گفتم :" فهمیدن که آره حتما ! زندگی بدون من ، از جهات مختلف برات سخت میشه!" گفت:" آها بازم شروع شد ! گوشه و کنایه ! میدونی مرگ من چیه؟! اینه که در تمام این سالها ، من برای تو ، درجه ی دوم اولویت رو داشتم ! همیشه اول پدرو مادرت بودن ، بعد من! بدترین برخورد ها رو از طرف خانواده ی تو تحمل کردم ،چون واقعا تو رو می خواستم و میدونستم به ناحق تو رو مال خودم کردم ! چون می دونستم خواسته یا ناخواسته ، با بدشانسی یا به قول تو بی عرضگی ، نتونستم خودمو به خانوادت ثابت کنم ! همه مدل خوش خدمتی کردم ، تا دل پدر و مادرت باهام صاف بشه ، ولی هیچ وقت موفق نشدم ! حالا هم که با اومدن دامادای جدید ، همون یه ذره سوسوی امیدم هم کور شده ! آقایون مهندس و بچه پولدارن! خوش تیپن! خونه تو گلسار دارن! ماشین شاسی بلند برا زناشون خریدن ! سفر خارج میرن ! " وسط حرفاش پریدم و گفتم :" وا!! اون بندگان خدا به تو چه کار دارن؟ همیشه هم بهت احترام گذاشتن ! همین مونده بود ، پای اونا رو وسط بکشی ! از خودت بگو ! " گفت :" نه من کاری به اونا ندارم ، خداییش به من بی احترامی نکردن ، ولی من از بابا و مامانت میگم که نتونستم دلشون رو به دست بیارم و تو هم همیشه طرف اونایی ! نشد یه بار ، فقط یه بار منو تو اولویت قرار بدی! " گفتم :" من که نمی فهمم تو چی میگی؟! مگه یار و یار کشیه؟ چه اولویتی؟! به نظر من داری حرفای اون روزت و پیشنهاد طلاقت رو ، پشت این فرافکنی هات قایم میکنی! با حرفای خاله زنکی اون پسره ، شیر شدی ، بعدش که حرفش دروغ در اومده ، داری این حرفای بچگانه رو میزنی! " گفت :" نه اون که یه مسئله ی جداگانه بود ! قبول دارم ، من اون روز عصبانی شدم ، آره من به طلاق هم فکر کردم و انکار نمی کنم ! چون خسته ام ! هر کاری می کنم تو رو راضی نمی کنه ! از صبح تا آخر شب بدو بدو می کنم وزنم ده کیلو پایین اومده ، دو ساله آرزوی خواب به دلم مونده ، میدونم وظیفمه ،ولی قسط می دم خرج خونه میدم ، ... " حرفشو قطع کردم : " آخی خسته نباشی ! نه که من پونزده سال نکردم این کارو! " ادامه داد :"هر جا دلت بخواد میری ، هر وقت دلت بخواد مهمونی میدی و فقط یه اس ام اس خرید برام میفرستی ، " همون لحظه اومدم بپرم تو حرفش که : " من کجا میرم؟! اگه مهمونی هم میدم خیلی محدود و کمه ، تازه فکر نکنم باید از تو اجازه بگیرم ! " که با اشاره ی دست نذاشت من حرف بزنم و ادامه داد :" البته تو حق داری ، اصلا اختیار داری ، می خوای مهمونی بده ، برو بیا ، میدونم هر رفتی آمدی داره ، نمیگم سفر رفتی ، یا خرج آنچنانی میکنی ، لطفا کج فهمی یا به قول خودت ، خانم معلم ، فرافکنی رو بذار کنار ، منظورم اینه که به عنوان یه خانم کاملا آزادی ! و از نظر من صد در صد حقته ! ولی اصلا انگار من وجود ندارم ، لااقل ازم نمیپرسی اوضاعت چه طوره؟ اصلا رفتارت با اون موقعی که کار نداشتم ، یه سر سوزن هم فرق نکرده ! من از این حس که برای تو مثل یه آدم مرده ام ،متنفرم! شدم مثل تمام اموات قبرستون که سالی یکی دوبار ازشون یادی می شه ! از اینکه جلوی دیگران سرمو بلند می کنم و پز داشتن تو رو می دم ، ولی خودم می دونم برای تو وجود ندارم ، تو خودم خرد میشم ! ببین ! من مغز خر نخوردم که به زنی مثل تو بگم ، طلاق توافقی بگیر و برو ! ولی واقعا من کمبودهایی تو زندگی دارم که حتی روم نمیشه به زبون بیارم ! " گفتم :" اوه اوه پیاده شو با هم بریم ، رفتی رو منبر که چی؟!! مثل اینکه دلت خیلی پره ! برای انجام وظایفی که قبلا کوتاهی میکردی
،
مدال میخوای؟! من که از این هفده سال چیزی به جز کمبود نداشتم ،چی بگم ؟! حالا تو الان دو ساله کار می کنی ، کمبودات یادت اومده ؟! "گفت: "بذار بگم بعد ! " گفتم :" نه اول من میگم ، بعد اگه تو روت شد بگو ! من سالها تو یه خونه فکسنی با مادرت زندگی کردم! من سالها شوهری داشتم که بیکار بود و باید به دیگران جواب پس میدادم که چرا اینجوره چرا اونجوره ! من سالها صورتم رو با سیلی سرخ کردم ، تا برای یکی به اسم شوهر، آبرو داری کنم ! من سالها اضافه کار کردم ، چون شوهرم به خیال خودش اینور و اونور دنبال یه کار خوب می گشت ! البته از نظر من از بی عرضگیت بوده که ظاهرا قبول ندای ! " گفت:" چرا ! همشون رو قبول دارم ، ولی حالا که مثل سگ پاسوخته از صب تا شب جون میکنم ، چرا بازم همونقدر سردی؟! دستت درد نکنه ، انصافا زن خوبی هستی ، آشپزیت ، تمیزیت ، مرتب بودنت ، سلیقت ،حرف نداره ولی دلم میخواد ، وقتی وارد خونه میشم ، به جز حرفای روزمره ، حرف دیگری هم باهام داشته باشی! میدونم الان میگی وقت کمی رو باهامون هستی ، ولی لااقل از نگاهت بهم بفهمون که از کارم راضی هستی ! دقیقا شدی مثل یه مجسمه ی یخی ! به هیچ کسی از عزیزم ، جانم ، گلم ، کمتر نمیگی ، ولی دریغ از یه کلمه ی این جوری واسه من! گرچه همیشه جلوی دیگران بهم میگی فرهاد جان ! ولی من میخوام به خودم بگی ، وقتی تو خونه ایم ! " گفتم :" اولا حالا هم که به قول خودت جون میکنی ، ما دنبه ی گوسفندت رو نمی بینیم ! فعلا که تا خرخره بدهکاری ! دوما همچین راضی هم نیستم ! بهت گفتم نکن این کارو ، این شغل برای تو که سنی ازت گذشته و تا به حال هم کار سخت نکردی مشکله ، خواب عصر و استراحت نداره ، روز تعطیل نداره ، دیدم روزگار خودت و خودمون رو سیاه کردی ، پیشنهاد بابام رو هم گوش نکردی ، کمکت کردیم که شروع کنی ! سوما پونزده سال خون به جگرم کردی ، انتظار نداشته باش ، دو سال که کار می کنی ، بخوام کوتاهی هات رو فراموش کنم! آخریشم بگم ،دلم با تو سرده ! عزیزم و جانم ، وقتی از ته دل میاد که طرف رو دوست داری ! تا میام باهات خوب بشم یه جوری دلمو میشکنی مثلا ، به داداشت میگی :" همه ی زنا مثل همن! رویا هم همین جوریه! یعنی برای دلداری دادن به اون ، منو گند میزنی! میگم آخه سوم مهر ، وقت عروسیه که داداشت ما رو میکشونه مشهد ! میگی چه کنیم ، ما که کاره ای نیستیم مرسده (زن داداشش) هم یکی مثل تو ! و منو با اون زن داداش مشهدیت ، که همه ی شما رو یه دهن قورت میده ، یکی میکنی! میگم شاگردت زن روستایی و ساده داره ، واسه همون دور و بر خانومای مشکل دار میپره ! میگی ای بابا مگه تو با زن کاظم فرق داری؟! ببین فرهاد ، یه کاری کن ! از این به بعد هر کس بد بود ، بگو اون مثل توئه ! نگو تو هم مثل اونی ! چون از نظر تو من همه ی بدی ها رو یه جا دارم ! بذار من بشم ضرب المثل همه ی بدیها ! وقتی اونقدر نمک نشناس و بی چشم و رو میشی ، باید فکر این رو هم بکنی که قلب من تو رو کاملا شیفت دیلیت کنه ! " گفت:" ای بابا تو این هفده سال نمیدونستم اینقدر کینه ای هستی! یعنی هنوزم به این چیزا فکر میکنی ؟! من اگه بخوام از حرفای سرد تو بنویسم یه کتاب میشه! " گفتم :" بنویس ببینم ! راستی اون کوه یخ بود ، مجسمه یخی
،
چی بود ؟ رو جواب ندادم ! من همونم ، حالا حالا هم آب نمیشم ، به تمام مراحل طلاق هم فکر کردم . از عزیزم و جانم هم خبری نیست ! چون فعلا قلبم از دستت زخمیه و حوصلت رو هم ندارم ! فقط به خاطر شیرین ، اگه زندگیه مسالمت آمیز رو مثل دو تا همخونه هستی ، یا علی ، وگرنه یه پرینت دیگه از مراحل طلاق بگیرم ! " یه خنده ی تلخی کرد و گفت:" نه پرینت نگیر ! ولی کوه یخ عزیزم ! گلادیاتور جانم ، به من هم حق بده ، هر ده سال یه بار از کوره در برم و بیشتر از کوپنم عصبانی بشم ! " گفتم :" حق که نمیدم ، ولی خب فعلا بذار همون دو ساعت رو که با هم هستیم ، به همین منوال پیش بریم ! " گفت :" خداحافظ برم شیرینو بیارم ." پی نوشت۱:دوباره یادم اومد که دقیقا ده سال پیش ، یه شبی همین جوری اوضاعمون به هم ریخته بود! پی نوشت۲: واقعا باید بریم پیش مشاور ! حالا که مکالممون رو میخونم نیازش رو صد در صد می بینم! انگار زخم دلمون عفونی شده ! پی نوشت ۳:در عصر یخبندان ، خارپشت ها تصمیم گرفتن دور هم جمع بشن ، تا یخ نزنن . ولی خارهاشون اونا رو در کنار هم زخمی می کرد . به خاطر همین ، از کنار هم دور شدن و از سرما یخ زدن و مردن ! پس مجبور بودن یا خارهای همدیگرو تحمل کنند و یا از بین برن! وقتی بابا برگشت ، گفت :" با فرهاد رفتم و اون پسره با من رو به رو شد ، بعد از کلی کش و قوس ، فهمیدیم برداشت های خودشون رو از زندگی شما نشسته بودن و از زبان من گفته بودن ! چی بگم دختر ،اون جا بازاره ، مردم که کور نیستن ، مغازه دادم به فرهاد دو سال مفت و مجانی بنگاه زد نتونست ، آخرش تعطیل کرد ، خوب می بینن دیگه ! زندگی های خیلی موجه تر از زندگی شما به هم خورده ،اونا نشستن ، چهار تا حرف خاله زنکی زدن و زندگی شما رو تفسیر کردن ، فکر نمیکردن به گوش ما برسه ! در دروازه رو می شه بست ، اما در دهن مردم رو نه! فقط بهش گفتم ، آخرین بارت باشه ، از زبان من یا در مورد زندگی دختر من حرف می زنی ! که پسره کلی هم عذر خواهی کرد و رفت! " اینم از داستان این روزای ما ! حالا من موندم و خستگی هفده ساله ، که با حرفای فرهاد به عمق وجودم نشسته ! حرفاش و لحن تحقیر آمیزش ، مدام تو گوشمه ! یعنی خدا وکیلی این بود دستمزد من ؟! طلاق توافقی ؟! چیزی که من بارها میتونستم بگم و نگفتم ! پی نوشت:حالا فکر کنین میون این هیر و بیر من می خوام درس هم بخونم! خداییش وقتی شروع می کنم آروم تر میشم!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
تصور اینکه قبلا چه قدر تو تنهاییم به این مسائل فکر میکردم برام سخته ! واقعا متشکرم به خاطر همدردی و همفکریتون.
تمام اون هفته رو کنارمون ناهار خورد و نگفت دستت درد بکنه یا نکنه ! بعد از یه هفته ، حدودای ساعت یک و نیم شب بود که اومد خونه ، دلم گرم خواب بود ، بالش و پتوش رو ورداشت آورد و کنار من دراز کشید . تو خواب و بیداری فهمیدم . دیدم دستش رو انداخت دور کمرم و مثلا بوس ! حالم داشت ازش به هم می خورد. گفتم:" دستت رو بردار ، خوابم رو به هم نریز . همونطور محکم تر تو بغلش بودم ، گفتم:" شرم آوره ! خدا می دونه چرا الان اینجایی! خجالت نمی کشی ، واسه یه ضبط خاموش کردن ، اینقدر قهر و بد اخلاقی کردی؟ ما که نه تفریح داریم ، نه مهمونی باهامون میای نه هیچ چی ، تو همه ی رفت و آمد ها هم انگار من یه زن بیوه ام ، اون وقت سه روز در هفته که میای دنبالم ، این قدر دنباله دستک درست می کنی ؟ ولم کن ، حوصله ندارم ." دستاش شل شد و گفت:" برای همه ی حرفات جواب دارم! " گفتم:" حالا که بیدارم کردی ، جواب بده ببینم ! " اصلا جوابی نداد( نداشت! ) و پشت به من ، گرفت تخت خوابید . بعدش من موندم و دو ساعت وول زدن تا خوابم ببره . فرداش روز بیکاریم بود ، پاشدم و کارا رو مرتب کردم . می خواستم برم خونه ی نرگس خانم که برای ما سبزی و وسایل محلی می خره و درست می کنه . دیدم فرهاد برای ورداشتن دفترچه ی قسط یا دسته چکش اومد خونه . من آماده رفتن بودم ، گفتم :" دارم میرم خونه ی نرگس خانم منو می بری ؟" گفت:" آره ." با هم رفتیم و من خریدام رو کردم و با هر دو دست پر بیرون اومدم ، نکرد از ماشین پیاده بشه و وسایل رو ازم بگیره ، به زحمت در عقب ماشین رو باز کردم دیدم پر از کارتن رانی و ... این جور چیزاست ، گفتم:" بی انصاف اینا رو که ازم نگرفتی ، لااقل جا باز می کردی دیگه! " با عصبانیت پیاده شد ، کارتن ها رو رو هم گذاشت و گفت:" واییی خسته شدم ، چه قدر ور می زنی! اصلا من و تو نباید با هم زندگی کنیم !! تنها راهش فقط طلاق توافقیه ، بچه هم مال تو !! " منو داری بغض اومد و راه گلوم رو گرفت ! چند روزی هم بود که معده درد داشتم ، همون لحظه انگار یه دشنه رو تو قلب و معدم فرو کرده باشن! گفتم :" حق داری! آخه الان با پول من و بابا ، مغازه دار شدی ! هه.. ! خوبه تا خرخره بدهکاری ، وگرنه چه کارا که نمی کردی؟! من احمق رو بگو که پونزده سال خرج زندگی رو کشیدم و تو همش از این شاخه به اون شاخه پریدی ، اون وقت حالا پیشنهاد طلاق میدی ! " گفت:" آره جون خودت ! تو خرج کشیدی! برو فیش حقوقیت رو بیار ، ببین میشه با اون دوزار حقوق معلمی خرج زندگی داد؟! اصلا ببریم بدیم قاضی ، ببینیم چی میگه ! " اون لحظه دلم میخواست در ماشینو باز کنم و خودمو پرت کنم بیرون! فکر کنین یه آدم چه قدر می تونه وقیح و نمک نشناس باشه ؟! گفتم:" اون وقت جنابعالی کجا مشغول به کار بودین؟!! یعنی هیچ دبیر مردی با زن خانه دار ، زندگی نگردونده ؟ من بدبخت که هشت میلیون تو بانک پارسیان داشتم ،سودش رو می گرفتم ( موقع ساختن مغازه دو دستی تقدیم آقا کردم !) چند روز هم آموزشگاه واسه اضافه کار می رفتم ، حالا اونا هم فیش داره بیارم خدمتتون ؟! تقصیر منه که نذاشتم ، هیچ کم و کسری زندگیمون رو از هم بپاشه ! فکر کن بچه رو بهترین مدرسه فرستادم ، که اگه به تو بود هر جا هم می رفت ، مهم نبود ! نذاشتم جلوی دیگران چه فامیل خودت چه فامیل خودم سر افکنده بشی ، اون وقت اینه اون دستمزد هفده ساله ی من! بابام راست میگفت که دختر ، این همه خرج زندگی رو میکشی و بهترین روزای جوونیت رو با نداری دست و پنجه نرم میکنی ، یه روزی فرهاد زمینش رو میفروشه و با تمسخر میگه همه ی سی سال حقوقت رو جمع بزن بریزم به حسابت ! " گفت :" آره بابات که حرف اضافه زیاد میزنه !! "دیگه مهم نبود که پشت چراغ قرمز هستیم و ملت منو می بینن ، به پهنای صورتم اشک می ریختم ، گفتم:" خفه شو نمک نشناس ، حرف بابای منو نزن ! تو الان هم زیر بلیت اونه که صاحب مغازه شدی!" گفت :" آره حتما ! فلانی (یکی از مغازه دارای بازار ) به شاگردام گفته :" این فرهاد رو نگاه نکنین ، پدر زنش گفته اگه نوه ام نبود ، صدبار طلاق دخترم رو ازش میگرفتم! " همین مونده اون داهاتی های بی سر و پا داستان زندگی منو بدونن! " رسیدیم در خونه ، واقعا از بابا بعید بود چنین حرفی رو به کسی گفته باشه ! ولی خوب این که با طلاقمون موافق بود رو نمی شد منکر بشم ! گفتم :" گیرم بابام گفته باشه که می دونم نگفته ، تو باید این مدلی رفتار کنی و به من بد و بیراه بگی؟! " وسایل رو از تو ماشین آورد بالا و رفت دستشویی ، من همون جا وسط هال نشستم و بلند بلند زار زدم ! اومد بیرون و انگار نه انگار ! راحت از کنارم رد شد و رفت ! دلم می خواست بمیرم و اون همه تحقیر رو تاب نیارم ! بعد از چهار پنج دقیقه دیدم باید پاشم و به کارام برسم ، وسایل رو تو فریزر بذارم و به فکر ناهار باشم . رفتم و یه تکه نون خوردم ، شاید معده ی واموندم آروم بگیره . دیدم صدای آیفون میاد ، فکر کردم فرهاد کلیدش رو جا گذاشته ، رفتم دیدم وای بابا و مامان اومدن ! بندگان خدا از رشت اومده بودن عیادت من ! در رو باز کردم ، با دیدن من مامان گفت:" واییییییی رویا گریه میکنی؟ چرا ؟ دختر تو که معده درد نداشتنی چی شدی عزیز دلم؟ "بابا گفت:" آخه دختر چی میخوای ، از این زندگی لعنتی؟ تا کی میخوای بسوزی ؟ دکتر نمیخواست بری ، من بهت میگم این اعصابته که زده به معدت ، حالا از این بدتر هم میشه ، فقط حیف که دیر به حرفم میرسی ! " رفتم تو بغل مامان ، برعکس همیشه که سعی می کردم چیزی بروز ندم و تو خودم بریزم ( البته ضایع بود! ) یه دل سیر گریه کردم ! بابا برام دستمال کاغذی آورد و گفت:" تا کی میخوای با این غرور کاذب ، برای این زندگی احمقانه بجنگی؟! "مامان گفت:"یوسف خان وایسا بذار بگه چشه آخه ! " گفت:" معلومه دیگه زن ! این دو نفر از دو نسل متفاوتن ، سر هر چیزی میتونن درگیر بشن! رویا اگه حرفم دروغه ،بگو دروغه! " منم تقریبا ماجرا رو تعریف کردم ( بد موقعی غافلگیر شده بودم وگرنه شاید اون بندگان خدا اصلا متوجه نمی شدن ! ) بابا گفت:" بیست سالگی گفتم جدا شو ، حرف گوش نکردی! بیست و پنج گفتم ، بازم موندی ، حالا سی و پنج سالته و می دونم خیلی پشیمونی . اگه الان جدا نشی دیگه چهل و پنج سالگی که شیرین یه دختر بیست و سه ساله میشه ، نمی تونیا بهت گفته باشم ! عزیز من خونه رو کرایه بده انتقالی بگیر بیا رشت . ولش کن این مردک رو ! تا دیروز که می گفتی: گناه داره ، بیکاره ، میگن دختره فوق لیسانس گرفته ولش کرده رفته ! حالا که مغازه دار شده و خودش می خواد دیگه چه حرفی داری ؟! " داشتم به حرفاش فکر می کردم ، تو این چند ساله بارها بدجور از موندن پشیمون شده بودم ، نمی دونم چرا همه ی حرفای بابا یکی یکی داشت درست از آب در می اومد!! با خودم فکر کردم ، اگه چهل و پنج سالم بشه و بازم همین جور پشیمون باشم چی؟! گفتم :" بابا یه گله ای هم از شما دارم . شما چنین حرفی زدین ؟( حرفی که فرهاد گفته بود ) وقتی ما هنوز باهمیم ، این حرف شما فقط مایه ی تحقیر من و بچم میشه ! " تعجب کرد و گفت:" نه! یعنی فلانی آدمه ، من برم از زندگی جگر گوشم براش حرف بزنم؟! " پاشد و راه افتاد ، گفت :"برم با این حرف بزنم ، ببینم چه چرت و پرتی به هم بافته ." و رو به مامان گفت :" نیم ساعت دیگه آماده باش ، میام دنبالت. " وقتی بابا رفت ، مامان گفت :" رویا منو ببخش ،من نذاشتم تو از فرهاد جدا بشی و خودتو نجات بدی ، با این توانایی هات الان راحت و آسوده بودی و مجبور نبودی این قدر زجر بکشی! بیا دم این زندگی رو قیچی کن و راحت شو . شیرین بچه ی باهوش و فهمیده ایه ، مطمئنم حق رو به تو میده ." گفتم :" نه مامان من خودم خواستم باهاش بمونم، ربطی به گفتن تو نداره. "
| Design By : Night Skin |

